سردار شهید حاج حسین اسکندرلو


بزرگ مرد تاريخ

 
 
لوگوي دوستان
گنجينه احاديث

جستجو گر گوگل


موضوع: خاطراتی از حاج حسین اسکندرلو
در ادامه از عزيزاني كه سيگار مي كشن تقاضا دارم كه كشيدن سيگار رو ترك كنن. اگه قادر به اين كار نيستن، بدون هيچ ناراحتي از گردان ما خارج شده و به گردان ديگري ملحق بشن. ناگهان همهمه بين بچه ها زياد شد و هركس چيزي مي گفت: شنيده بودم حاجي خيلي مهربونه، عجب اخلاق تندي داره فكر نكنم بشه باهاش حرف زد. اما نيروهاي قديمي و آشنا به خلق و خوي حاج حسين بلافاصله از بچه ها خواستند كه زود قضاوت نكنند. همه مي دانستيم كه حاجي چقدر رزمنده ها را دوست دارد. در اجراي احكام و مسائل دين بسيار پرتلاش بود و هيچ فردي قادر نبود كه مانع او شود.

   نوشته شده در جمعه نوزدهم دی 1393  توسط خادم الشهداء 



موضوع: خاطراتی از حاج حسین اسکندرلو

يكي از اقوام در منزل ما شروع به بدگويي از انقلاب كرد. حاج حسين با او وارد مجادله شد و سعي كرد با دليل و برهان سخن او را رد كند، اما آن فرد هيچ اهميتي نمي داد و حرف خودش را مي زد.

بالاخره حاج حسين به او گفت: شما كاملاً در اشتباه هستين و خودتونم اين موضوع رو مي دونين، ولي حاضر به قبولش نيستين. اگه به اصرارتون ادامه بدين بايد دور منو خط بكشين و بهتر كه ديگه تو منزل من پا نذارين.

اين كلمات حاج حسين نشان از قدرت تجزيه و تحليل بالاي او داشت به طوري كه همه حاضران در آن جلسه از استواري عقيده او متحير شدند.


   نوشته شده در پنجشنبه یازدهم دی 1393  توسط خادم الشهداء 



موضوع: خاطراتی از حاج حسین اسکندرلو

يك شب، در سنگر خود خوابيده بودم كه حاج حسين را در خواب ديدم. داخل سنگر آمد و گفت: اومدم تا عباس رو با خودم ببرم. گفتم: حالا كه بعد از مدت ها به ما سري زدي، از راه نرسيده شوخي هم مي كني؟ گفت: نه، جدي ميگم، اومدم تا عباس رو ببرم. به او التماس كردم كه اين كار را نكند، اما گوشش بدهكار نبود.

بالاخره با اصرارهاي من راضي شد و بدون عباس رفت. وقتي كه بيدار شدم مطمئن بودم كه براي عباس اتفاقي افتاده است. بعد از مدتي خبر مجروحيت عباس را به من دادند.


   نوشته شده در پنجشنبه چهارم دی 1393  توسط خادم الشهداء 



موضوع: خاطراتی از حاج حسین اسکندرلو

حاج حسين قصد رفتن به منطقه را داشت و براي خريد وسايل مورد نيازش بيرون رفته بود. من به خانه بازگشتم و به مادرم گفتم: اگه حسين اومد بهش بگيد حتماً به من يه سر بزنه.

حدود دو ساعت بعد حاج حسين به محل كارم آمد و گفت: داداش، با من كاري داشتي؟ گفتم: عباس از مشهد با من تماس گرفت و گفت كه مجروح شده، يكي از ما بايد چند روزي كنارش باشه.

حاج حسين گفت: من بايد به جبهه برم، ولي از منطقه با شما تماس مي گيرم و به مشهد ميام. من هم قبول كرده و پيش عباس رفتم.

چند روز گذشت و حال عباس بهتر شد ولي از حاج حسين خبري نبود. به تهران برگشتم كه جوياي حالش باشم اما كسي از او خبري نداشت تا اينكه يك روز صبح  يكي از دوستان حاج حسين به منزل ما آمد و ساك دستي او را به من داد و گفت: حاجي در عمليات فكه به شهادت رسيد.


   نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393  توسط خادم الشهداء 



موضوع: خاطراتی از حاج حسین اسکندرلو

آروم تر صحبت كن، مگه من كرشدم كه تو گوشم داد مي زني؟ كلي از حاجي معذرت خواهي كردم. اصلاً يادم نبود گوشش خوب شده.

تو بعضي عملياتا وقتي حاج حسين زياد آر پي جي مي زد، قدرت  شنواييش به شدت ضعيف مي شد به طوري كه ما تا مدتي بايد با صداي بلند باهاش حرف مي زديم. البته گاهي اوقاتم يادمون مي رفت كه گوشاي حاجي خوب شده.


   نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آذر 1393  توسط خادم الشهداء 



موضوع: خاطراتی از حاج حسین اسکندرلو

وقتي از خونه رفت بيرون به من گفت: باباجون، حلالم كن.

دلم لرزيد، هيچ وقت موقع خداحافظي اين طوري صحبت نمي كرد. هميشه مي گفت: منو دعا كنين.

گفتم: اين چه حرفيه كه مي زني؟ خنديد و رفت.

به مادرش گفتم: نمي دونم چرا حسين اين طوري حرف زد.

هنوز به سر كوچه نرسيده بود كه برگشت و براي ما دست تكان داد. با صداي بلند گفتم: حاج حسين، مواظب خودت باش، ولي جوابي نداد. او رفت و مرا براي هميشه از ديدن چهره ماهش محروم كرد.


   نوشته شده در شنبه بیست و دوم آذر 1393  توسط خادم الشهداء 



موضوع:

فهميدم كه قصد دارد حرفي را به من بزند، اما نمي تواند. مدام دهانش را باز مي كند، ولي پشيمان مي شود. گفتم: حسين، چيزي رو از من مخفي مي كني؟ گفت: نه، مسئله مهمي نيست اما... . فهميدم چيز مهمي است كه گفتنش براي حسين بسيار دشوار مي باشد، پس من پيش دستي كردم تا به حرف بيايد: من پسرمو خوب مي شناسم، بگو تا بشنوم. گفت: راستش دو ساليه كه اسمم براي مكه درومده، سال اول تمام پولم رو صرف خريد زمين واسه خونه كردم و امسالم پولي ندارم. با لبخندي پدرانه جواب دادم: ناراحت نباش، من 50 هزار تومن پس انداز دارم.

حس كردم عميقاً راضي نيست. پول را از حسابم برداشت كرده و به او دادم. 20 هزار تومان را برداشت و باقي را به من بازگرداند و گفت: همين مقدار برام كافيه.


   نوشته شده در پنجشنبه بیستم آذر 1393  توسط خادم الشهداء 



مشتاقیم از دوستانی که میتوانند در به روز رسانی و ارائه مطالب ما را یاری نمایند استفاده کنیم . در صورت علاقه مندی در بخش نظرات مشخصات و شماره تماس خود را قید نمایید.با تشکر


   نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر 1393  توسط خادم الشهداء 



موضوع: خاطراتی از حاج حسین اسکندرلو

ناگهان با صداي بلند در به خود آمدم، انگار كسي با داد و فرياد به در مي كوبيد. در را كه باز كردم، مردي عصباني را ديدم كه دست پسر بچه اي سر شكسته را گرفته و فرياد مي زند: پدر اون پسر تويي؟ پرسيدم: كدوم پسر رو ميگي؟ او نشاني هاي حسين را داد. گفتم: بله، من پدرشم. گفت: پسرت با چوب سر بچه منو شكسته و اگه تنبيهش نكني خودم اين كارو مي كنم.  به زحمت آن مرد را راضي كردم كه برود.

وقتي حسين به خانه بازگشت، از او خواستم علت اين كارش را توضيح دهد. حسين گفت: داشتيم فوتبال بازي مي كرديم كه با من دعواش شد. اول يه كتك مفصل ازش خوردم، بعد يه چوب پيدا كردم و سرشو شكستم. حقش بود.


   نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آذر 1393  توسط خادم الشهداء 



موضوع:
روزي در خانه با خود خلوت كرده بودم و از سختي ها و فشارهاي زندگي خسته شده و گريه مي كردم. ناگهان حسين به خانه آمد و من را در آن حالت ديد. كنارم نشست، نگاهش را به صورتم انداخت و گفت: چرا گريه مي كني؟ من اصلاً دوست ندارم كه مادرم رو تو اين حالت ببينم. اگر مي خواي منو ناراحت كني به گريه كردنت ادامه بده. وقتي اشكهايم را پاك كردم، گفت: به من قول بده كه در هيچ شرايطي گريه نكني، چون من هر جا كه باشم وقتي كه بفهمم تو اشك مي ريزي ناراحت ميشم.
شب 21 رمضان سال 1365، خبر پيدا شدن پيكر حسين به ما رسيد. در اين مدت در ميان مردم اشك نريختم چون مي دانستم كه حسين از گريه من ناراحت مي شود. بسياري از افراد ناآشنا كه در مراسم حسين حضور مي يافتند، گمان مي كردند كه من نامادري او هستم. آنها مرا به يكديگر نشان مي دادند و مي گفتند: شهيد مادر نداره، اين نامادريشه. 


   نوشته شده در سه شنبه یازدهم آذر 1393  توسط خادم الشهداء 



آخرين مطالب



مقام معظم رهبري

درباره ما ...
 
 
 
 
نويسندگان