سردار شهید حاج حسین اسکندرلو


بزرگ مرد تاريخ

 
 
لوگوي دوستان
گنجينه احاديث

جستجو گر گوگل


موضوع: خاطراتی از حاج حسین اسکندرلو

حاج حسين قصد رفتن به منطقه را داشت و براي خريد وسايل مورد نيازش بيرون رفته بود. من به خانه بازگشتم و به مادرم گفتم: اگه حسين اومد بهش بگيد حتماً به من يه سر بزنه.

حدود دو ساعت بعد حاج حسين به محل كارم آمد و گفت: داداش، با من كاري داشتي؟ گفتم: عباس از مشهد با من تماس گرفت و گفت كه مجروح شده، يكي از ما بايد چند روزي كنارش باشه.

حاج حسين گفت: من بايد به جبهه برم، ولي از منطقه با شما تماس مي گيرم و به مشهد ميام. من هم قبول كرده و پيش عباس رفتم.

چند روز گذشت و حال عباس بهتر شد ولي از حاج حسين خبري نبود. به تهران برگشتم كه جوياي حالش باشم اما كسي از او خبري نداشت تا اينكه يك روز صبح  يكي از دوستان حاج حسين به منزل ما آمد و ساك دستي او را به من داد و گفت: حاجي در عمليات فكه به شهادت رسيد.


   نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393  توسط خادم الشهداء 



موضوع: خاطراتی از حاج حسین اسکندرلو

آروم تر صحبت كن، مگه من كرشدم كه تو گوشم داد مي زني؟ كلي از حاجي معذرت خواهي كردم. اصلاً يادم نبود گوشش خوب شده.

تو بعضي عملياتا وقتي حاج حسين زياد آر پي جي مي زد، قدرت  شنواييش به شدت ضعيف مي شد به طوري كه ما تا مدتي بايد با صداي بلند باهاش حرف مي زديم. البته گاهي اوقاتم يادمون مي رفت كه گوشاي حاجي خوب شده.


   نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آذر 1393  توسط خادم الشهداء 



موضوع: خاطراتی از حاج حسین اسکندرلو

وقتي از خونه رفت بيرون به من گفت: باباجون، حلالم كن.

دلم لرزيد، هيچ وقت موقع خداحافظي اين طوري صحبت نمي كرد. هميشه مي گفت: منو دعا كنين.

گفتم: اين چه حرفيه كه مي زني؟ خنديد و رفت.

به مادرش گفتم: نمي دونم چرا حسين اين طوري حرف زد.

هنوز به سر كوچه نرسيده بود كه برگشت و براي ما دست تكان داد. با صداي بلند گفتم: حاج حسين، مواظب خودت باش، ولي جوابي نداد. او رفت و مرا براي هميشه از ديدن چهره ماهش محروم كرد.


   نوشته شده در شنبه بیست و دوم آذر 1393  توسط خادم الشهداء 



موضوع:

فهميدم كه قصد دارد حرفي را به من بزند، اما نمي تواند. مدام دهانش را باز مي كند، ولي پشيمان مي شود. گفتم: حسين، چيزي رو از من مخفي مي كني؟ گفت: نه، مسئله مهمي نيست اما... . فهميدم چيز مهمي است كه گفتنش براي حسين بسيار دشوار مي باشد، پس من پيش دستي كردم تا به حرف بيايد: من پسرمو خوب مي شناسم، بگو تا بشنوم. گفت: راستش دو ساليه كه اسمم براي مكه درومده، سال اول تمام پولم رو صرف خريد زمين واسه خونه كردم و امسالم پولي ندارم. با لبخندي پدرانه جواب دادم: ناراحت نباش، من 50 هزار تومن پس انداز دارم.

حس كردم عميقاً راضي نيست. پول را از حسابم برداشت كرده و به او دادم. 20 هزار تومان را برداشت و باقي را به من بازگرداند و گفت: همين مقدار برام كافيه.


   نوشته شده در پنجشنبه بیستم آذر 1393  توسط خادم الشهداء 



مشتاقیم از دوستانی که میتوانند در به روز رسانی و ارائه مطالب ما را یاری نمایند استفاده کنیم . در صورت علاقه مندی در بخش نظرات مشخصات و شماره تماس خود را قید نمایید.با تشکر


   نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر 1393  توسط خادم الشهداء 



موضوع: خاطراتی از حاج حسین اسکندرلو

ناگهان با صداي بلند در به خود آمدم، انگار كسي با داد و فرياد به در مي كوبيد. در را كه باز كردم، مردي عصباني را ديدم كه دست پسر بچه اي سر شكسته را گرفته و فرياد مي زند: پدر اون پسر تويي؟ پرسيدم: كدوم پسر رو ميگي؟ او نشاني هاي حسين را داد. گفتم: بله، من پدرشم. گفت: پسرت با چوب سر بچه منو شكسته و اگه تنبيهش نكني خودم اين كارو مي كنم.  به زحمت آن مرد را راضي كردم كه برود.

وقتي حسين به خانه بازگشت، از او خواستم علت اين كارش را توضيح دهد. حسين گفت: داشتيم فوتبال بازي مي كرديم كه با من دعواش شد. اول يه كتك مفصل ازش خوردم، بعد يه چوب پيدا كردم و سرشو شكستم. حقش بود.


   نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آذر 1393  توسط خادم الشهداء 



موضوع:
روزي در خانه با خود خلوت كرده بودم و از سختي ها و فشارهاي زندگي خسته شده و گريه مي كردم. ناگهان حسين به خانه آمد و من را در آن حالت ديد. كنارم نشست، نگاهش را به صورتم انداخت و گفت: چرا گريه مي كني؟ من اصلاً دوست ندارم كه مادرم رو تو اين حالت ببينم. اگر مي خواي منو ناراحت كني به گريه كردنت ادامه بده. وقتي اشكهايم را پاك كردم، گفت: به من قول بده كه در هيچ شرايطي گريه نكني، چون من هر جا كه باشم وقتي كه بفهمم تو اشك مي ريزي ناراحت ميشم.
شب 21 رمضان سال 1365، خبر پيدا شدن پيكر حسين به ما رسيد. در اين مدت در ميان مردم اشك نريختم چون مي دانستم كه حسين از گريه من ناراحت مي شود. بسياري از افراد ناآشنا كه در مراسم حسين حضور مي يافتند، گمان مي كردند كه من نامادري او هستم. آنها مرا به يكديگر نشان مي دادند و مي گفتند: شهيد مادر نداره، اين نامادريشه. 


   نوشته شده در سه شنبه یازدهم آذر 1393  توسط خادم الشهداء 



موضوع:
حسين با عصبانيت وارد خانه شد. از او پرسيدم: چرا عصباني هستي؟ گفت: استادكارم مزدم رو نميده. به همراه حسين پيش آن مرد رفتم و به او گفتم: چرا پول اين بچه رو نميدي؟ گفت: چه پولي؟ مگه قرار بود بهش پولي بدم؟ حسين هم با عصبانيت شروع به داد و فرياد كرد. او را به خانه آوردم و گفتم: ديگه واسه اون مرد كار نكن، من دستمزد تو رو ميدم. حسين گفت: من حق خودم رو مي خوام، پول شما مال خودتونه و حق من براي منه. هرچه گفتم او قبول نكرد و من هم از روي عصبانيت سيلي محكمي بهش زدم. حاج حسين از من معذرت خواست و گفت: اگه حقم رو از ازش نگيرم به اين كار عادت مي كنه. اين را گفت و از خانه خارج شد و زماني كه بازگشت با خوشحالي گفت كه: پولمو ازش گرفتم.


   نوشته شده در دوشنبه دهم آذر 1393  توسط خادم الشهداء 



از دوستان خادم ادوار گذشته درخواست می کنیم اگه خاطره ای از دوران حضورشان در یادمان سردار شهید حاج حسین اسکندرلو دارند توی قسمت نظرات ثبت کنند تا بتونیم یه مجموعه خوب از خاطرات دوستان به صورت مکتوب داشته باشیم


   نوشته شده در دوشنبه دهم آذر 1393  توسط خادم الشهداء 



موضوع:
شب نيمه شعبان چند كولر گازي را به خانه آورده و با يكي از دوستانش مشغول تعمير آنها بود. مي گفت كه: هواي جبهه بسيار گرم و بچه ها تو چادراشون اذيت ميشن، اين كولرا رو براي اونا مي بريم.
صبح روز بعد هنگام خداحافظي، راضي به رفتنش نبودم. گويي به من الهام شده بود كه حسين براي هميشه از اين خانه مي رود. چهره اش نوراني شده بود. تا جلو در با او رفتم و او را از زير قرآن رد كردم. از خانه خارج شد و گفت: با من كاري ندارين؟ پيشاني اش را بوسيدم و گفتم: به امان خدا، مواظب خودت باش. در فاصله بين خانه تا سر كوچه، سه مرتبه به عقب برگشت و به من نگاه كرد. ناگهان به خودم لرزيدم و گفتم: خدايا، اين چه كاري كه اون انجام داد، هيچ وقت موقع خداحافظي اين كار رو نمي كرد.
مدتي بعد در خواب ديدم كه جمعي از زنان در خانه ما نشسته اند و همگي چادر مشكي بر سر دارند. ناگهان تابوتي در وسط خانه نظرم را جلب كرد. نزديك رفتم و در تابوت را باز كردم اما درون آن خالي بود.


   نوشته شده در یکشنبه نهم آذر 1393  توسط خادم الشهداء 



آخرين مطالب



مقام معظم رهبري

درباره ما ...
 
 
 
 
نويسندگان